خیال گلستان به قلم ساناز لرکی
پارت چهل و نهم :
وسایلش را جمع کرد و در ساک ریخت. از اتاق بیرون که آمد با مهرداد رو به رو شد، بیرون اتاق به دیوار تکیه داده بود و مستقیم نگاهش می-کرد. پرنیان مردد پرسید:
- پشیمون شدی؟
مهرداد لبخندی تلخی زد و یک قدم به سمتش برداشت:
- عجیبه هشت سال کنارت زندگی کردم و هیچی ازت نمیدونستم، توو این چند ماه خیلی زیاد در موردت فهمیدم که چهقدر یه زن میتونه معصوم خانوم و محترم باشه. میتونستی جواب ت
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۰۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
فاطمه زهرا
0چجور ادمی مثل الناز میتونه انقدر سریع تغییر موضع بده؟ مهرداد اگه تا اخرش همینجور باشه خیلی خوبه
۲ سال پیشسوگند
0امیدوارم مهرداد تااخرش همین طور محکم باشه
۲ سال پیش
ساناز لرکی | نویسنده رمان
بخون ادامهش
۲ سال پیشنسترن
0داستان جالب و جالب تر داره میشه
۲ سال پیش
ساناز لرکی | نویسنده رمان
❤️
۲ سال پیشزهرا
1خیلی غم انگیزه ازبس گریه کردم چشام پف کرده
۲ سال پیش
ساناز لرکی | نویسنده رمان
الهی
۲ سال پیش
ساناز لرکی | نویسنده رمان
الهی
۲ سال پیشنرگس
0رمانتون از اول قشنگ بود الان داره قشنگ تر و جذاب تر میشه خسته نباشین
۲ سال پیش
ساناز لرکی | نویسنده رمان
ممنونم نرگس جان
۲ سال پیشزهرا
0نویسنده عزیز و خوش قلم خسته نباشید با قلم زیبا و دلنشین تون تا به حال رمان به این حد زیبا نخونده بودم
۲ سال پیشزهرا
0داستان خیلی خیلیییی هیجانی شده الان انتظار هر اتفاقی رو میشه داشت😍🥲
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
2ولی من اصلا به مهرداد اعتمادندارم...همونطور که پرنیان عاشق اونه اونم عاشق النازه...